تبليغاتX
مسافرغریب

مسافرغریب

بــــی گنـــاه محــکــوم شــدم بــه تنـــهــایــی

  خدایا خسته ام !

    ،  وقتی دلت خسته شــد

ديگر خنده معنايی ندارد

فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد

 ، وقتی دلت خسته شــد

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند

فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای

 ، وقتی دلت خسته شــد

دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن  ...

+نوشته شده در 88/03/22ساعت4:43توسط امید | |

  خداحافظ زندگی ...!

چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم که چه باید گفت ...

چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد .

با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد بزنم؟

فریاد بزنم و بگویم خسته ام !

کاش بودی و این همه غم و اندوه را در چشمانم میدیدی .

کاش رویت را بر نمی گرداندی ...

کاش در چشمان من نگاه می کردی و تنهاییم را باور میکردی .

کاش می فهمیدی دنیایی از غم و غصه را در دل دارم .

و هزاران حرف نگفته بر لبانم و دریایی از اشک بر چشمانم ...

.

خدایا ! کمکم کن

تو دریا بودی و من قایقی خرد

 که هرجا خواست امواجت مرا برد

دلم پارو زن بیچاره ای بود 

 که در امواج عشقت یک شبی مرد . . .

                             

+نوشته شده در 87/08/25ساعت0:39توسط امید | |

  خسته ام!

 

 

شب ها و روزهایم رو به پایان است

درست مثل اشکهایم که دیگر خشک شده اند

 و فقط گاهی رد پای گذشته شان را روی غبارهای دلم پیدا می کنم

 شب ها و روزهای من رو به پایان است

درست مثل تلاشهایم که مدتهاست از آن ها اثری نیست

کاش می آمدی و این فاصله را کم می کردی

می دانم ... این منم که از تو دور شده ام ... نه تو از من

اما چه کنم؟

خسته ام ...

 اسیرم ...

اسیری در قفس که هیچ راهی برای ازادی نداره...

این اسارت مرا به عالم رخوت و سستی فرو برده است

دست و پایم را بسته

بالـم را شکـستـه

بال پروازم را ازمن گرفته

خسته ام ...

صدایم را می شنوی؟؟؟؟

سرگشته و حیرانم .... پس کـِی دستم را می گیری؟

من می ترسم!

می ترسم از اینکه شبها و روزهایم تمام شود و از تو دور مانده باشم.

از تمام این سیاهیها و تاریکیها می ترسم

اما چرا چراغم روشن نمی شود؟

پس چرا دستم را نمی گیری؟

چرا تنها ماندم؟

چرا..؟

 

+نوشته شده در 87/08/14ساعت1:34توسط امید | |

  

دفتر بغض مرا باز کنید که دلگیرم

حدیث غم مرا بخوانید که از گریه سرازیرم . .

 

سفر کردم

خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است


پیدا نکنم همدل،دل ها همه از سنگ است


گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست


گر هست یکی عاشق،آلوده به صد رنگ است

+نوشته شده در 87/08/07ساعت2:24توسط امید | |

  the end live

ای کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم

من دیگه خسته شدم از این همه تنهایی

کاشکی هیچ وقت به دنیا نمیومدم

ای کاش میمردم !!!!!!!

آخه خدا جونم مگه یه نفر چقدر میتونه این همه تنهایی و غریبی و تحمل کنه

خدایا نکنه توهم منو فراموش کردی ؟

آخه مگه من چه گناهی کردم که اینجوری باید تقاص شو پس بدم

چرا آخه باید رسم دنیا اینجوری باشه ؟

من مي دونستم با چي بايد خودمو خلاص كنم

ولي من نمردم !

آره من نمردم

ولي از فردا يه مرده ي زنده ام

يه مرده زنده كه فقط نفس ميكشه همين !

كاش باورم ميكرد

دلم ميخواد فقط بميرم .

 حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم          کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم


آب می‌خواهم ، سرابم می‌دهند                عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند


خود نمیدانم کجا رفتم به خواب                   از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟


خنجری بر قلب بیمارم زدند                         بی گناه بودم و دارم زدند


دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست


سنگ را بستند و سگ آزاد شد                  یک شبه بیداد آمد ، داد شد


عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام              تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام


عشق اگر اینست مرتد می شوم         خوب اگر اینست من بد می شوم


بس کن ای دل نابسامانی بس است        کافرم دیگر مسلمانی بس است


در میان خلق سردرگم شدم                      عاقبت آلوده مردم شدم


بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم            هر چه در دل داشتم رو می کنم


نیستم از مردم خنجر بدست                 بت پرستم بت پرستم بت پرست


بت پرستم، بت پرستی کار ماست         چشم مستی تحفه ی بازار ماست


درد می بارد چو لب تر می کنم              طالعم شوم است باور می کنم


من که با دریا تلاطم کرده ام                  راه دریا را چرا گم کرده ام؟


قفل غم بر درب سلولم مزن!              من خودم خوش‌باورم گولم مزن!


من نمی گویم که خاموشم مکن            من نمی گویم فراموشم مکن


من نمی گویم که با من یار باش              من نمی گویم مرا غم خوار باش


من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است           گفتن اما هیچ نشنفتن بس است


روزگارت باد شیرین! شاد باش                دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


آه! در شهر شما یاری نبود                      قصه هایم را خریداری نبود!!!


وای! رسم شهرتان بیداد بود                    شهرتان از خون ما آباد بود


از درو دیوارتان خون می چکد                 خون من،فرهاد،مجنون می چکد


خسته ام از قصه های شومتان                  خسته از همدردی مسمومتان


اینهمه خنجر، دل کس خون نشد             این همه لیلی، کسی مجنون نشد

 

آسمان خالی شد از فریادتان                  بیستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پیشه ام                    بویی از فرهاد دارد تیشه ام


عشق از من دورو پایم لنگ بود               قیمتش بسیار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پایم خسته بود                  تیشه گر افتاد دستم بسته بود


هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!                    فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!


هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!                     هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!


هیچ کس اشکی برای ما نریخت                  هر که با ما بود از ما می گریخت


چند روزی هست حالم دیدنیست                 حال من از این و آن پرسیدنیست


گاه بر روی زمین زل می زنم                        گاه بر حافظ تفأل می زنم


حافظ دیوانه فالم را گرفت                       یک غزل آمد که حالم را گرفت:



                          "ما ز یاران چشم یاری داشتیم


                        خود غلط بود آنچه می پنداشتیم "

+نوشته شده در 87/06/15ساعت2:32توسط امید | |

  من تنهاترین تنهای تنهایم

 

 تقــدیــم به خــودم کــه هیــچم و پوچـم و تنــهایــم

  تنــــها به دنــیا میـای

  تنــهایـــی بزرگ میـشی

  تنــهایــی مــــدرسه مـــیری

  تنــهایــی پــارک مــیری

  تنــهایــی عاشـق مـیــشی

  تنــهایـــی میـخندی

  تنــهایـــی اشـک میــریــزی

  تنــهایی زیــر بــارون میــری

  تنــهایی زنـدگـی میـکـنی

  تنــهایی تنــها میـشی

  تنــهایی از دنیـــا میـــری

  امـــیــد همـیشه تنــها بوده هست و مــی مـاند و مــیمیرد...

  اميـدوارم كــه هـيج كس طمع تلخ تنهایی رو حس نکنه. 

تنهاترین  تنهای  تنهایم

  دنیــا را نگــه داریـــد ...

  مـی خـواهـم پیــاده شــوم !

+نوشته شده در 87/05/30ساعت2:16توسط امید | |

  دلم خیلی گرفته ...

يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون

که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... 

گفتم : اگه بارون نبود چي ؟

 گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ...

 گفتم: يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار .

 گفتي : باشه !چشم ...

 حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ...

 تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي


چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

 اما افسوس كه هیچ كس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

 آری با تو هستم!

با تویی كه ازكنارم گذشتی وحتی یك بارهم نپرسیدی چراچشمهایم همیشه بارانی است


 

+نوشته شده در 87/05/12ساعت23:44توسط امید | |

  

وقتی  من  مردم  مرا  در  تابوت  سیاهی  قرار  دهید

تا همه  بدونند  در تاریکی  زندگی  می کردم...

چشمهایم  را  با زکنید  تا همه ی  مردم  بدانند

چشم  به  راهش  بودم...

دستهایم  را  از  تابوت  بیرون  آورید  تا  همگان  بدانند

به  انچه  می خواستم  نتوانستم  برسم...

قلبم  را  بشکافید  تا  همه  ببینند  نام  زیبایش

بر  روی  قلبم  کشیده  شده...

به  عشقم  بگویید  بر سر مزارم  پابرهنه  راه  برود

تا  زیر  پایش  را  ببوسم  انگاه  بفهمد  که

نمرده ام

و

زنده ام

+نوشته شده در 87/05/01ساعت1:25توسط امید | |

  مسافر

غصه نخور مسافر ما هم اینجا غریبیم   

از دیدن نور ماه یه عمر بی نصیبیم

فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز

نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست

اینجا ولی آسمون اشک ریختنم بلد نیست

غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت

فدای برق ناز اون چشای قشنگت

غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری

 

من که اینو میدونم که تو چقدر صبوری

غصه نخور مسافر بازهم میای به زودی

ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

از دل تو میدونم هیشکی خبر نداره

غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند

اردیبهشت که میشه تو برمیگردی لبخند

غصه نخور مسافر همیشه اینجوری نیست

همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست

غصه نخور مسافر تولده دوباره

غصه نخور مسافر

غصه نخور ستاره

غصه نخور مگه تو کنار دریا نیستی

من چشم به رات میمونم ببین تو تنها نیستی

غصه نخور مسافر غصه کار گناه نیست

سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست

غصه نخور مسافر تو خود آسمونی

در آرزوی روزی که بیایی و بمونی

+نوشته شده در 87/04/02ساعت23:39توسط امید | |

  سلام تنهایی من اومدم

توبه میکنم دیگر کسی را دوست نداشته باشم

حتی به قیمت سنگ شدن

توبه میکنم دیگر برای کسی اشک نریزم

 حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود

چشمانم را میبندم توبه می کنم دیگر عاشق نشوم

 قلبم را دور می اندازم برای همیشه......

خیلی سخته اون کسی که گفت واسه چشمات میمیره

 بره و دیگه سراغی از تو نگیره .

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی

 اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی.

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی.

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره

ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد

سلام تنهایی من اومدم...

+نوشته شده در 87/03/22ساعت23:47توسط امید | |